هانری کُربَن که بود

 


 

هانری کُربَن که بود

محمود طوقی

 

هانری کُربَن در ۱۴ آوریل ۱۹۰۳ در پاریس به دنیا آمد. پدرش هانری آرتور کُربَن، یک مدیر تجاری، و مادرش اوژن فورنیه کُربَن بودند. آموزش‌های مذهبی کاتولیک را در کودکی آموخت و در مدرسه علوم مسیحی به نهضت پروتستان علاقه‌مند شد. وی در سال ۱۹۲۲ از مدرسه دیر سنت ماورپاریس دیپلم گرفت و برای تحصیلات دانشگاهی از ۱۹۲۳ به «مدرسه عملی مطالعات عالی» دانشگاه سوربن رفت و در سال ۱۹۲۵ کارشناسی فلسفه و در ۱۹۲۸ با رساله‌ای درباره آرای رواقی و آگوستینی در اندیشه لویی د لئون شاعر سده ۱۶ اسپانیایی فارغ‌التحصیل شد .وی در همین سال ها با زبان‌های عربی و سانسکریت آشنا شد و در سال ۱۹۲۹ در زبان‌های فارسی و ترکی مدرک گرفت . در سال ۱۹۳۳ با استلا لینهارت دختر کشیش و انسان‌شناس فرانسوی، موریس لینهارت ازدواج کرد.

کوربن در نمایی نزدیک
با نگاهی به زندگی کوربن با روح سر گشته ای مواجهیم که به این سوی و آن سوی عالم می دود تا برای زندگی و مرگ معنایی بیابد. غافل از آن که زندگی و مرگ به خودی خود فاقد هر معنایی ست. در نزد دیالکتیک جاودان هستی زندگی و مرگ دو روی یک شدن دائمی است. کوربن غافل بود از این امر که این آدمی است  که با عمل انقلابی ش با ایستادن در سمت درست تاریخ به زندگی و مرگ معنا می دهد.
در کوکی تحت تاثیر آموزه های کاتولیک بود در نوجوانی پروتستان شد و از مدرسه دیر سنت ماور دیپلم گرفت.در سوربن فلسفه خواند و رساله اش در باره آراء رواقیون بود. بعد زبان عربی و سانسکریت و فارسی خواند و در سال ۱۹۳۳ با دختر یک کشیش ازدواج کرد.
مدتی هایدگری شد. و به ترجمه آثار او پرداخت. نزد ایتل ژیلسون فلسفه قرون وسطا را خواند و بعد به آثار فلسفی ابن سینا گرایش پیدا کرد و بعد نزد امیل بریه فلوطین و فلسفه نوافلاطونی را خواند مدتی هم فلسفه هندی و اوپانیشادها را آموخت. در مدرسه زبان های شرقی توسط ماسینیون با شهاب الدین سهرودی آشنا شد. پس مطالعه آیین های هندی را رها کرد. و اشراقی شد. کوربن همزمان با کار روی حکمت اشراق در آثار امانوئل سویدنبرگ در باره همبستگی امور مادی و روحانی  مطالعه می کرد.

سر گشتگی هایش او را در سال ۱۹۳۹ به استانبول کشاند بهانه کار رونوشت برداشتن از دست نوشته های سهرودی بود. که معلوم نبود چه حاصلی دارد. در حالی که سهرودی قله بلندی در فلسفه و اندیشه های عرفانی نبود. این ماموریت تا سال ۱۹۴۵ طول کشید. در این مدت در اندیشه های سهروردی تعمق کرد و از او علم تقیه را آموخت.علمی که تنها در نزد کوربن معنا داشت. و تاکنون کسی از علمی بنام تقیه سخن نگفته است. اما این دوران او را راضی نکرد در سال ۱۹۴۵ به ایران آمد. و با ابراهیم پور داود مترجم اوستا که خود زرتشتی بود دیدار کرد. و در انجمن ایران شناسی سفارت فرانسه از مایه های زرتشتی در فلسفه سهروردی سخن گفت.
در سال ۱۹۴۹ به محفل ایرانوس راه یافت. محفلی که از الیاده دین شناس و شوئلم استاد عرفان یهودی پورتمان زیست شناس و یونگ روانشناس و سوزوکی استاد ذن وبتنس الهی دان و عده ای دیگر تشکیل شده بود. بنظر می رسد محافلی این چنینی در پاسخ به سردرگمی های انسان بعد از جنگ بود که می پنداشتند راه رستگاری در بحث هایی ست که می تواند راهی بسوی زبانی وباوری مشترک باز کند.

از سال ۱۹۵۰ در محفل اصحاب تحویل در کنار علامه طباطبایی و مطهری و شایگان و دیگران بود. در سال ۱۹۵۵ به ایران آمد تا در دانشگاه  تهران فلسفه درس بدهد. و توسط سید حسین نصر به انجمن شاهنشاهی راه یافت.
سید حسین نصر سنت گرایی بود که در پی دینی کردن سلطنت و اگر نشد سلطنت کردن دینی بود. و مشیر و مشار شاه و فرح از سویی و یار غار دینداران ضد حکومت بود. حکومت هم دست مستبدی احمق بود که مهار کار را سپرده بود دست آدمکشان ساواک که انگشت در هر سوراخی می کردند تا توده ای بیابند. حزبی که از حزبیتش تنها نامی برایش مانده بود و در عالم هور و قلیا سیر می کرد.

در سال ۱۹۷۴از بنیان گذاران دانشگاه سنت جان اورشلیم مستقر در پاریس شدکه به مطالعات تطبیقی در امور معنوی می پرداخت.

کوربن در نزدیکی با هایدگر به این نتیجه رسید که فلسفه غرب پاسخ گوی بسیاری از پرسش های انسان نیست. اما این پاسخ ها را میتوان در فلسفه شیعی یافت. چرا؟
برای فهم هایدگر باید به مفهوم «دازاین» در نزد او تامل کرد.
دازاین در نزد هایدگر بمعنای انسان است یگانه هستنده ای که می تواند به معنای هستی بیندیشد. وصرف «بودن -در-جهان» هم معنا می یافت. یعنی اندیشیدن در محدوه جهان. و این اندیشیدن همواره به موضوعی دلالت دارد. معطوف به چیزی ست. پس امکان فهم خارج از جهان در نزد هایدگر منتفی است. و با مرگ، این دازاین و بودن در جهان پایان می یابد.

اما گره  کور ذهن کوربن مرگ بود. مرگی که بنظر او پایان جهان نبود کوربن می خواست بداند  آیا امکانِ بودن در ورای مرگ، فقط با مرگ محقق می‌شود؟ یا پیش از مرگ نیز انسان می‌تواند در خارج از جهانِ خویش بایستد؟ بهمین خاطر کوربن از هایدگر گسست. و به این باور رسید فلسفه غرب قادر نیست پرسش های کلیدی او را پاسخ گوید. در جستجوهایش به حکمت الهی فیلسوفان اسلامی و مذهب شیعه رسید. و تکیه کرد به اشراق سهروردی که حکمت زرتشتی را با حکمت اسلامی پیوند داده بود. از نظر کوربن سهروردی به نور جلال رسیده بود که از ذات الهی فیضان می یافت و مخصوص پیامبران بود. و اشراق نور معرفت بود که بر سالک می تابید و او را روشن می کرد. کوربن در ایران نخست با مطهری و بعد با علامه طباطبایی آشنا شد در سال ۱۳۳۷ او رفته رفته به تشیع نزدیک شد و به این باور رسید که مذهب تشیع تنها مذهبی است که رابطه هدایت الهی را میان خدا و خلق برای همیشه نگه داشته، پیوسته ولایت را زنده و پا برجا می‌دارد. در ادامه این راه کوربن بدانجا رسید که بنا بروایت علامه طباطبایی دعای صحیفه مهدویه را می خواند و می گریست..
و در محاوراتش از خود بعنوان ما ایرانیان و ما شیعیان یاد می کرد. و مدعی بود که نه تنها به اندیشه شیعه بلکه به سر ولایت واقف است.

کوربن آنقدر زنده نماند تا انقلاب ایران و دستاوردهایش را ببیند. اما آن گونه که محمد علی امیر معزی می گوید کوربن در بستر بیماری حوادث انقلاب را دنبال می کرد و از آن به هیچ وجه خشنود نبود. از نظر کربن هر انقلابی ماده باورانه بود. و سیاست در جهان او جایی نداشت. و آن را امری دنیوی می دانست. دید او از مذهب دیدی قدسی بود که راهی به امر دنیوی وعرفی نداشت. کوربن جستجو گری متوهم بود. چه در آن روزگاری که هایدگری بود و می خواست از طریق اندیشه های هاید گر برستگاری برسد.

هایدگر فیلسوف تاریک اندیشی بود که می خواست با چسبیدن به زشت ترین بخش هستی و اندیشه های تاریک موجودی بنام هیتلر معنای هستی را بیاید. اما یافتنی نبود و نیافت و محال بود بیابد. معنا زندگی در نفی اندیشه های نژاد پرستانه ای بود که آدمی را در شکل و شمایل خونش متمایز می کرد و با تفکیک انسان از انسان تصمیم می گرفت چه کسی مستحق زیستن یا مرگ است .از کوره های آدمی سوزی چیزی جز خاکستر تباهی بیرون نمی آمد که نوشته های فیلسوف راهبر کسی چون کوربن باشد. و چه زمانی که به حکمت خسروانی آویزان شد تا اشراق سهرودی بر او بتابد و او را روشن کند. و چه در وادیه های بعد. مدام در خیالت خود غوطه خورد و بافته های ذهنش را بر واقعیات تحمیل کرد تا از آن چه هست آنچه باید باشد را بسازد. کوربن در تمامی این جستجوهایش لقمه دندان گیری نیافت تا برای بازماندگان خود به ارث بگذارد.

آوردنش در دهه چهل به ایران  بی دلیل نبود. از حضورش در سال های چهل و پنجاه شمسی نوعی استفاده ابزاری شد. و بطور کل نقشی منفی در سیر تحولات در ایران داشت. این نقش بخاطر نوشته هایش نبود که نه ترجمه شده بود و نه خوانندگانی داشت و نه فهمیده می شد. تاثیر او در دادن آگاهی و اعتماد به نفس کاذبی بود که کمک می کرد جریان بومی گرایی قدرت بگیرد و مدام پز این مسئله را بدهند که نگاه کنید فرهنگ گذشته ما ظرایفی دارد که غربی ها دارند کم کم به آن پی می برند و کوربن یکی از این هاست.

وقتی از او می پرسیدند مذهب شما چیست می گفت: پروتستان شیعی. وانمود می کرد که برای او شیعه و پروتستان بودن به یک معنا است.

کربن مدعی بود  که در تاریخ و فلسفه شرق  چیزهایی هست که اینها فراموش یا گم شده اند باید آنها راپیدا و زنده کرد.
این که کسی از آن سوی دنیا بیاید و بخواهد به ظرائف تاریخ فلسفی و عرفانی یک ملت پی ببرد یک حرف است این که گفته شود چیزهایی وجود دارد که شما از آن بی خبرید اگر من آن ها را استخراج کنم شما از فرش به عرش می رسید حرفی دیگر. کوربن در جریان بومی گرایی که توسط کسانی مثل داریوش شایگان، احسان نراقی، احمد فردید و جلال آل احمد در دهه چهل مطرح بود نقش داشت و در نگرش ایدیٔولوژیک شدن سنت تاثیر گذار بود. و از این نظر بدفهمی های بسیاری برای ما داشت.

کربن تذکر می داد که علوم انسانی جدیدی که از غرب گرفته اید، وجه عرفی شده مسیحیت است. کربن می گفت نمی توان هم مسیحیت را از ریشه طرد و رد کرد و هم به علوم انسانی جدید تن داد. این نشان می دهد که ذهن این آدم تا کجا گرفتار بود که نمی توانست تشخیص بدهد علوم جدید ربطی به مسیحیت ندارد و مسیحی را باید در ذیل فرهنگ غرب بررسی کرد و دید. و ما همچنان که روانشناسی مسیحی ندارم روانشناسی یهودی و بودایی هم نداریم. ساحت علم با ساحت مذهب یکی نیست. این نشان از اوج بی خبری آدمی است که در دوران دینی تفکر انسانی و در قرون وسطی گیر کرده است.

نکته مهمی که جزء کشفیات اوست کشف سهرودری است. اما باید روی این نکته خم شد که اندیشه سهرودی و حکمت خسروانیش چه جایی در اندیشه معاصر دارد و قرار است کدام گره کور را باز کند و کرده است و در آینده باز خواهد کرد. و این همه هیاهوی بیهوده از چه روست.